ناگهان چقدر زود، دیر می شود

 

سلام دوستان و همراهان

در سالهای اخیر خیلی نوشتم، گفتم و برای سخنرانی، مشاوره، نشست علمی یا برگزاری کارگاه،‌ سفر رفتم. درستش این است که بگویم در پانزده سال گذشته، خیلی شِلتاق کرده‌ام. نه تنها برای مسائل متعدد اقتصاد سیاسی تحلیل داده‌ام، سیاست تعدیل را نقد کردم، در مخالفت با هدفمندسازی یارانه‌ها در دهها میزگرد و مناظره و همایش شرکت کردم، درباره مسائل مختلف به مقامات کشور نامه نوشتم، درباره مناقشه اتمی کتاب منتشر کردم و درباره سیاست‌های ضد تورمی دولت و برنامه های خروج از رکود پی‌در‌پی مصاحبه کردم؛ بلکه در خارج از حوزه اقتصاد، در موضوعات مختلف اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و حتی اعتقادی نیز مطلب نوشتم، پویش راه انداختم‌ و پیام دادم.

درباره ضرورت آشتی ملی و عفو عمومی، ضرورت اصلاح نظام وظیفه، تحول در نظام آموزش و پرورش، درباره لزوم توجه به حقوق همه اقوام و مذاهب ایرانی و ضرورت آموزش زبان مادری به کودکان آنان، درباره بحران آب، مرگ کولبران،‌ خودکشی شوان و قتل بنیتا سخن گفتم و نوشتم. و در بیشتر انتخابات‌ها، تحلیل و پیش بینی داشته‌ام و مردم را برای مشارکت تشویق کرده‌ام و حتی درباره ‌ ناکارآمدی نظام آموزش فقه امروز حوزه‌ها مطلب نوشتم.

نمی دانم آیا در این سالها مساله مهمی بوده است که من درباره آن سخن نگفته باشم؟

به راستی آیا من به عنوان یک معلم اقتصاد وظیفه داشته‌ام در این همه حوزه وارد شوم؟ در گذشته دوستان زیادی مرا از این روش نهی کرده‌اند و دوستان زیادی تشویق، اما راستش خودم پاسخ روشنی به این سوال ندارم. البته که در هر کدام از این اقدامات توجیهاتی برای خودم داشته ام. اما اکنون فهم این که در پشت این توجیهات چه عامل و سائقی در کار بوده است، برای خودم نیز ساده نیست. خار خار نفس بوده است؟ یا شهوت شهرت؟ یا رضای الهی؟ یا دغدغه وطن؟ یا حس نوعدوستی؟ یا مأموریت روشنفکری؟ یا وظیفه‌ی حرفه‌ای؟ .... نمی دانم!

هر چه هست، اکنون خیلی خسته و فرسوده‌ام. چند سال است که فرصت مطالعه‌‌ی جدی در رشته تخصصی خود را نیز نداشته‌ام. در یک کلام، نیازی جدی به بازسازی جسمی، روحی و علمی دارم. دانشجویانم نیز شاکی‌اند که برای آنها وقت کافی نمی گذارم. کارهای عقب مانده دانشگاهی زیادی نیز دارم که باید به سرانجام برسانم.

بنابراین تا مدتی تحلیل‌ یا نوشته‌ای در حوزه اقتصاد سیاسی و جامعه شناسی سیاسی نخواهم داشت. البته تصمیم دارم هر از گاهی چکیده برخی از مطالب ارزشمندی که از دیگران می‌خوانم یا درس‌گفتارهای توسعه و یا چکیده «گفت‌وگوهای توسعه» را که با برخی صاحب‌نظران دارم، در این جا به اشتراک بگذارم، اما درباره «مسائل روز»، در این‌جا چیزی منتشر نخواهم کرد.

این روزها که نشانه‌های ورود به سالمندی در تنم آشکار شده است، خیلی وقت‌ها این شعر قیصر را زمزمه می‌کنم:

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی: وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
           چقدر زود
                           دیر می‌شود!

محسن رنانی

۲۸ مهر ۱۳۹۶ 

 

 

خطر فرسودگی روشنفکران! 

دکتر مهران صولتی

دکتر محسن رنانی روشنفکر کامیابی است! کلامی پرنفوذ و قلمی روان و تاثیر گذار دارد. در همه این سال ها هم تریبون هایی برای سخن گفتن و ارائه نظریاتش در اختیار داشته است. جامعه هم گوش شنوایی در اختیارش گذاشته است.
گواهش استقبال از نوشته ها و کانال تلگرامی سی هزار نفری اش است. ولی امروز این روشنفکر پرآوازه در یادداشتی از خستگی و فرسودگی مفرط خود سخن به میان آورد! پدیده ای اسف بار که باید به عنوان نمادی از روشنفکری خسته و فرسوده ی امروز ایران مورد توجه قرار گیرد. اگر چه همه ما انسان ها در جریان زندگی روزمره گاهی دچار ملالت ها و دل زدگی هایی می شویم ولی واقعیت این است که خستگی روشنفکران بیش از دیگران خسارت بار است! روشنفکران در دیار ما اگر چه اندک هستند ولی از اهمیت زیادی برخوردارند.

برای کشوری مانند ایران که هنوز به تلفیق کارآمدی میان سنت و تجدد دست نیافته است، روشنفکران برای حرکت در مرز میان این دوساحت بسیار ضروری اند، همچنین روشنفکران به عنوان منتقدان همزمان سنت، قدرت و مدرنیته می توانند به جامعه شجاعت اندیشیدن و ایستادن در قبال اسطوره های هر یک از این حوزه ها را بیاموزند! روشنفکران در همه جای دنیا صدای گروه های بی صدا و حاشیه ای هستند، همچنین روشنفکرانمی توانند با گشودن چشم اندازهای امیدآفرین، نوید بخش حرکت جامعه به سوی ایجاد دگرگونی و تحول باشند.

مرگ روشنفکری، مرگ جامعه است و احساس فرسودگی روشنفکرانی تاثیر گذار از جمله دکتر رنانی باید به مثابه زنگ خطری برای کل جامعه محسوب شود! جامعه بدون امید و فاقد افق های انگیزه بخش، جامعه ای مرده است حتی اگر از رفاه و امکانات زیاد هم برخوردار باشد.

شاید مهمترین دلیل خستگی روشنفکران ایران را باید در ناشنوا بودن حکومت نسبت به نقدهای دردمندانه این طیف جستجو کرد! فکر می کنم که اکنون بسیاری از روشنفکران دریافته اند که صرفا مشغول صحبت کردن با جامعه و بیان دغدغه های خود برای مردم هستند و هیچ گونه تاثیرگذاری معناداری بر فرایندهای تصمیم سازی ندارند! روندهای بوروکراتیک حاکم بر عرصه سیاست گذاری در ایران چنان متصلب، معیوب و ناکارآمد شده اند که تحول آفرینی در آنها به سختی ممکن است.

کار روشنفکری البته اگر بتواند جایگاه بایسته خود را بیابد می تواند با نقد همزمان فرهنگ و قدرت ( مردم و حکومت)، چشم اندازهای تحول را فراروی جامعه ترسیم کرده و انگیزه کافی در مخاطبان خود حتی در عرصه های تصمیم سازی(سیاست گذاران) ایجاد نماید، ولی متاسفانه فرسودگی روشنفکران در وضعیت کنونی نشان از فاصله داشتن ما با چنین شرایطی دارد. وضعیتی که می تواند موجب خروج هر چه بیشتر روشنفکران از عرصه گفتگو با مردم، و رها شدن جامعه در برهوتی از پریشانی، سردرگمی و ناامیدی باشد!

 

منبع: صحبت نیوز

 

نامه پروفسور سیف الله جعفری

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم               بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

پاك کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک             ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

 

استاد گرانمایه و عالیمقام جناب آقاي دکتر رنانی،

با درود فراوان و ابراز تأسف و اندوه از تصمیم شما در صرف نظر از ادامۀ سخنرانی هاي روشنگرانه و نوشتارهاي مدبرانه يِ خودتان، که در آخرین نامه اي که در کانال خود آورده اید عنوان کردید.

آقاي دکتر رنانی هر چند با تمام وجودم تصمیم گیريِ شما را درك و خستگی جانکاه شما را احساس می کنم، ولی نقش روشنگرانۀ شما در بین قشر دانش آموخته و خواهان دانستنیهاي غیر وابسته و غیر جناح بندي شده مقبول واقع شده است و این جایگاه را در سپهر سیاسی و اجتماعی مام مادري شاید ستارگان درخشانی هم چون میرزا محمد تقی خان فراهانی مشهور به امیرکبیر و یا دکتر محمد مصدق رقم زده باشند.

آقاي دکتر رنانی، از آقاي دکتر حسابی یا دکتر پاپلی یزدي جمله اي به یاد ماندنی گفته می شود که جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکت را آباد کند خانه اش خراب می شود!!!! و هر کس بخواهد خانه اش آباد شود باید در تخریب مملکتش بکوشد!!!!! آیا براي این دور باطل پایانی است؟ مهمترین سئوال اساسی اینکه چه باید کرد؟

و شما از جمله شخصیتهاي بارزي هستید که فعالیتهاي اندیشمندانۀ خود را در مسیر درست سوق دادید.

مبارزه با خرافات یعنی مبارزه با تحجر و واپسگرایی تاوان خودش را هم دارد.

غلامحسین ابراهیمی دینانی می گوید: بردگی از جائی آغاز می شود که عقل انتقادي غایب شود.

قانونی نانوشته هست که می گوید: اگه بی فرهنگ و بی سواد و بی شخصیت باشی، ولی پولدار باشی دیگر کسی توجهی به کاستیهاي فراوان فکري تو نمی کند. نمونۀ بارز این قانون را در جامعۀ ایران بوضوح می توان دید.

آقاي دکتر رنانی، اصطلاح آرتروز فکري را در مورد فرد خوانده ام ولی معتقدم می توان به یک جامعه هم بسطش داد:

"آرتروز فکري در یک جامعه چیست؟ آرتروز بیماري اي است که به مفاصل حمله می کند و نتیجه اش این می شود که بیمار نمی تواند مفاصلش را به راحتی تکان دهد. و اما...آرتروز فکري در یک جامعه، بیماریی است که وقتی به جامعه اي حمله می کند، آن جامعه قدرت خلاقیتش را از دست می دهد، دیگر نمی تواند نوآوري کند، همیشه مستأصل است و قادر به یافتن راه حل هاي جدید نیست. مغز هنوز هم این توانایی ها را دارد اما چون آرتروز گرفته قادر به تفکر و خلاقیت نیست و نمی تواند تمام قدرت خود را به کار بندد.

جامعۀ مبتلا به آرتروز فکري افتخار هر تاریخ درخشانی که از نیا کان خود داشته باشد را حمل می کند اما از فکر کردن و خلاقیت و آموختن رنج می برد، نمی تواند کتاب بخواند، نمی تواند برنامه هاي آموزشی و مفید را تماشا کند و نمی تواند از دیگران بیاموزد. درچنین حالتی جامعه دوست دارد در همین وضعیتی که هست بماند و خود را از هر حرکتی دور می دارد. درنتیجه کارها را طوطی وار انجام می دهد و درنهایت در "تلۀ روزمره گی" گرفتار میشود."

آقاي دکتر رنانی من هر گز به بازگشت از تصمیم قاطعی که مسلماً با تدبیر و نهاد عقلگرائی اتخاذ شده از شما خواهشی ندارم ولی باور کنید:

پیام هایی که زندگی را شاد میکنند طراوت و تازگی خود را همیشه دارا هستند شما فراموش نکنید که

مثل یک شاهین وحشی .تا افق پرواز کن ... قصه اي دیگر براي فصل عشق آغاز کن ...

زندگی تکرار زخم کهنه دیروز نیست ... بالهاي خسته ات را رو به فردا باز کن

آقاي دکتر رنانی، اگر خداوند به مصلحت چیزي را از ما بگیرد، نمی دانیم چه چیزي را در عوض آن به ما خواهد داد. پس همواره در پیشگاه حضرت حق شاکر باشیم.

تفسیري از تئودور داستایوفسکی از"آزادى" پیش رو داشتم :

آزادي براى همه ملت ها، سقف دارد. سقف آزادي رابطه ى مستقیم با قامت فکري مردمان دارد.

با همت بلند مردمان، سقف بلند میشود.

در جامعه اي که قامت تفکر و همت مردم کوتاه باشد،سقف آزادى هم بهمان نسبت کوتاه میشود.

وقتی سقف آزادي کوتاه باشد، آدمهاي بزرگ سرشان آنقدر به سقف میخورد که حذف میشوند.

آدمهاي کوتوله اما راحت جولان میدهند. بعضی از آدمهاي بزرگ هم براي بقا، آنقدر سرشان را خم میکنند که کوتوله میشوند. آن وقت سقف ها هی پایین و پایین تر می آید و مردم هی بیشتر و بیشتر قوز میکنند، تا اینکه تا کمر خم میشوند و دیگر نمیتوانند قد راست کنند.

آزادىِ مردم، نیز می شود یواشکی و زندگى شان میشود جهنم!!!

با امید آنکه خورشید تابان جامعه هر گز خاموش نماند بسويِ شما نگاه می کنیم و دعا می کنیم که اقدامات روشنگرانۀ شما بر روي اندیشۀ قشر دانش آموخته اثر بخش بوده باشد.

من تندرستی و بهزیستی براي شما و خانوادة محترمتان مسئلت دارم.

با درودهاي بی پایان بدرود

جعفري

 

سروران گرانقدر و دور اندیش

بادرود بی پایان و سپاس لازم دانستم بعنوان شخصیتی صاحبنظر نامه اي که براي آقاي دکتر رنانی نوشته ام را با شما در میان گذارم.

آقاي دکتر رنانی همانند شما فردي است صاحبنظر که استاد اقتصاد در دانشگاه اصفهان هستند و همواره با سخنرانی ها و نوشتار خود در روشنگري جامعه کوشا بوده است. ایشان در نوشته اي گوشزد کرده بود که دیگر فعالیت اجتماعی نخواهد کرد لذا لازم دانستم مراحل تأثر خودم را در مورد اتخاذ چنین تصمیمی با ایشان در میان گذارم.

با بهترین درودها

ارادتمند

جعفري

 

یادداشت دکتر سجاد بهمئی

محسن رنانی، امروز خبر از پایان ماموریت در ساحت اقتصاد سیاسی، همان جایی که باید همه توانت را بگذاری تا نسبت حاکمیت و توسعه را تعیین تکلیف کنی، و جامعه شناسی سیاسی، همان جایی که نمی توانی صدای همه مردم را درباره توسعه نشنوی، داد!

مرد منبرهای ایام عاشورای رهنان، شوریده سرسودایی شده بود در این دو سال اخیر، که از بسیاری محافظه کاری های متعقلانه دوران جوانی اش گذشته بود. سالک طریقت صبر و آموزگار تاب آوری، ساکن سیاهچاله یاس توسعه شد و هر صبح زندگی، نشدن های بیشتری را به رشته تحریر درمی آورد. ناتوانی دولت تدبیر و امید در خروج از رکود، امتناع برنامه در ایران، آن نگاه رادیکال غیرقابل فهم درباره فقه، همه پژواک لانه گزینی یاس در استخوان جان محسن رنانی بوده است. رنانی شرح عملی دردواره های قیصر امین پور شده بود و مرثیه گویی هایش یاد اخوان، امید نومید خراسان را در دل زنده می کرد. با این تفاوت که اقتصاد و جامعه شناسی ایران، در این سال های اخیر، دعوت به امید و توصیه به حضور هم از او کم ندیده بود. در ۳۶۵ روز اخیر، ساق های رنانی خسته فصل سخت توسعه می نمود و امیدها را برای به پایان بردن بردن شکوهمند در چشم تماشاگران، که لزوما هوادارنش نبودند کم رنگ تر می کرد. رنانی را در این سال های اخیر خیلی ها تکثیر می کردند، که برخی شان دل در گرو توسعه ایران نداشته اند. نمی دانم این خوب است یا نه! اما مرحوم کیارستمی می گفت اینکه همه افراد حاضر در سالن اگر از فیلم تو خوششان بیاید نشانه خوبی نیست.

مرد مهربان قصه توسعه، اینک میل به بازاندیشی دارد، کاری که همه مان دم به دم محتاج آنیم. نمی توانم خوشحالی ام را از این راهبرد اتخاذ شده او پنهان کنم. توسعه در ایران به حوصله رنانی سابق سخت محتاج است.

 

تنها می‌توانم اشک‌هایم را به تو هدیه کنم

سید محمد قاسمی

شنبه ششم آبان ماه 96، ساعت 9 صبح درد نامه‌ات با عنوان: " ناگهان چقدر زود دیر می‌شود" را خواندم. به این جمله تکان‌دهنده رسیدم که نوشته بودید: "هر چه هست، اکنون خیلی خسته و فرسوده‌ام" و در آن یادداشت عاقبت کار را با جمله‌ای از قیصر امین پور به پایان برده بودید." ناگهان چقدر زود دیر می‌شود. " این جمله پایانی را که خواندم بی‌اختیار اشک‌هایم جاری شدند. دست خودم نبود. نمی‌توانستم چشمانم را در اختیار بگیرم. اشک‌هایم مثل نهری باریک بر گونه‌هایم سرازیر می‌شدند. دلم حسابی گرفت از این زمانه بی‌رحم و پر قساوت که حتی رستم دستان را نیز به‌زانو در می‌آورد.

ای بزرگ‌مرد؛
در این سال‌ها بسیار نوشتی، با دلسوزی معضلات را یادآور شدی، با درایت راهکار نشان دادی و مهم‌تر از همه با دولت‌مردان به گفتگو نشستی و با آنان سخن گفتی، مسائل و مشکلات را با حاکمیت در میان گذاشتی و از فرصتی بهره بردی که در زمان شاه اصلاً وجود نداشت. بی‌تردید، تعامل شما با حاکمیت قابل‌تحسین است و قدرت بیان مشکلات و معضلات در جامعه و بهره‌برداری از فرصت‌ها و نقاط قوّت حاکمیت بسیار هوشمندانه و عقلانی است. نوشتن‌ها، سخنرانی‌ها، مشاوره‌ها و نشست‌های علمی شما، بدون شک، تصمیم درستی بود که تمامی آن‌ها را نیز به‌درستی عملی ساختید. مگر مأموریت شما غیر از این بوده است؟
زمانی که پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد (ص) در نزد خدای خود گلایه می‌کنند و از هدایت جامعه عرب ناامید می‌شوند، وحی می‌رسد که ای پیامبر رسالت تو فقط ابلاغ دستورات الهی است، هدایت مردم را به ما واگذار (1) ...

دکتر رنانی عزیز؛
وظیفه پیامبرگونه شما و دلسوزان کشورمان فقط نوشتن، گفتن و نشان دادن راه است. اثربخشی و نتیجه آن به عهده مردم و مقامات کشورمان است. بی‌تردید تاکنون وظیفه و مأموریت زندگی خود را به نحو احسن انجام داده‌اید و قطعاً ادامه خواهید داد؛ بنابراین، بجای «خستگی و فرسودگی» باید بسیار شاداب و پرنشاط باشید و از عملکرد خود لذّت ببرید و بدان افتخار کنید. شما لباس عافیت نپوشیدید و سکوت اختیار نکردید. رفاه و آسایش خود و خانواده دلبندتان را فدای گفتار، نوشتار و کردار نیکتان کردید. بزرگ‌ترین و زیباترین هنر شما در این کارزار پیچیده روش تعاملتان با حاکمیت بود که با درایت از عهده آن برآمدید و با دلسوزی و صمیمت با مقامات کشورمان سخن گفتید.

پس ای بزرگ‌مرد؛
برخیز و باز هم بنویس، باز هم بگو و باز هم با غیرت و مردانگی‌ات با ما و با دولت‌مردان سخن بگو و از این مأموریت زندگی پُر بارَت لذّت ببر، شادباش و افتخار کن ...
و من، برای قدردانی از بزرگی‌ات تنها می‌توانم اشک‌هایم را به تو هدیه کنم.
وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى

سید محمد قاسمی

 

(1): نقل به مضمون

 

منبع: پایگاه خبری یافته

 

نامه‌ای به رفیق نادیده ام

سیدحسین مهاجرانی

"هوالحکیم"

استاد گرانقدرم دکتر رنانی!

شاید این سخت ترین نامه ای باشد که به عمرم نوشته ام!

از یک سو به خواست طبیعت، به سال از تو بالاترم و به حکم همین عمرِ بالاتر حق خود می دانم که به جوان خسته ای که "نشانه های ورود به سالمندی" را در خود می جوید توجهاتی بدهم؛ و از دیگر سو شاگرد توام و شاگرد اگر برای استادش خطابه ی تنبیهی بنویسد یا بی ادب است یا نابغه، که چون خداراشکر هیچکدام نیستم، یک وجه سومی را جستجو می کنم و این نامه را بر همان وجه می نویسم.

وجه سوم آن است که فرض کنم رفیق توام و این رفاقت است که نه استاد شاگرد ی می فهمد و نه شیخوخیت و شبابیت و نیز بخاطرِ صمیمیتِ ذاتی اش به من جرات می دهد که "شما" را "تو" خطاب کنم.

چون هر دو به متابعت از شریعت محمدی و تشیع علوی مدعی هستیم همین وجهِ اشتراک را می گذارم مبنای آنچه در همین نامه ی رفیقانه می گویم.

اولا از همه ی آنچه که در این سال ها گفتی و نوشتی و به شکل محرمانه برای اعاظم قوم فرستادی و یا به صورت سرگشاده منتشر کردی، و نیز از همه ی حضورت در همه ی صحنه های مختلف اجتماعی و اقتصادی بسیار سپاسگزاریم و به حکم "ما علی الرسول الاالبلاغ المبین" شهادت می دهیم که تو در "ابلاغ" کم نگذاشتی و اگر بلاغِ مبین تو به چشم ما آدم های مختصر، که گاه عناوین گنده ای هم داریم، نیامده باشد گناه از تو نیست. تو "باران" وار باریدی و یقین اینکه ما "باغ" بوده باشیم یا "شوره زار"، به "لطافتِ طبع" تو لطمه ای نمی زند.

گفته ای به حوزه های زیادی سر کشیده ای و در باره ی موضوعات متنوعی در دامنه ی اقتصاد و سیاست و اجتماع و آموزش پرورش و فرهنگ و... سخن گفته ای و پرسیده ای که " به راستی آیا من به عنوان یک معلم اقتصاد وظیفه داشته‌ام در این همه حوزه وارد شوم؟".

تا پاسخی به این پرسش داده باشم گریزی می زنم به لغتِ "شُکر" و تا این عبارت بزرگ را - که پیمان بین انسان و خداست - از آن معنای هجو و عوام زده، که "شکر" را ذکری می داند بعد از آروغ آبدوغ خیار، متمایز کنم؛ متمسک می شوم به این آیه از کتاب کریم :"و جعل لکم السمع و الابصار و الافئده لعلکم تشکرون" و نیز با مدد از فقه اللغه ی همشهری شما "حضرت راغب"، می گویم شکر "تصور" و "ذکر" و "عمل" به نعمتی است که خدای متعال آن نعمت را برای آن آفریده است. بر این سیاق، چون اهل کفران نعمت نیستی، می گویم که نوشتن و گفتن و ابلاغ، به حکمِ "شکر"، در هر حوزه ای که صلاحیت اظهار نظر در باره ی آن را داشته ای وظیفه ی تو بوده است و اصلا شاید به خاطرِ همین تردید، که قدرناشناسی دیگران امروز به دل ت بار کرده، بوده است که خداوند برای تسلای پیام آوران می فرماید :"بر شما جز ابلاغِ روشن تکلیفی نیست".

این را نوشتم برای آنچه تا دیروز از تو برآمده است. اما یک حقیقت دیگر هم هست برای آنچه از امروز در باره ی خودت قصد کرده ای.

به حکم قران هیچکس در هیچ کجای این کره ی خاکی هیچ چیز ندارد که از خودش باشد و هر چه هست یکسره از اوست ("قل اللهم مالک الملک، تؤْتی الملک من تشاء...") و آنچه خدا به هر کس بدهد هبه به او نیست که هر جور دل ش خواست با آن رفتار کند. امانتی است که به وجه "شکر" باید قدردان آن باشد و در مسیر "شکر" کارگزار آن.

راستش برای ما اصلا مهم نیست که برای تو در انجام وظیفه ات "چه عامل و سائقی در کار بوده است... خار خار نفس بوده است؟ یا شهوت شهرت؟ یا رضای الهی؟ یا دغدغه وطن؟ یا حس نوعدوستی؟ یا مأموریت روشنفکری؟ یا وظیفه‌ی حرفه‌ای؟ ". این یک مسئله ی کاملا شخصی است بین تو و خدا و روز حساب، تا الرحمن به تو بگوید که حسابِ تو در باره ی این انجام وظیفه و این ابلاغ، به همان دنیا، تمام و کمال (چه به شهرت، چه به عزت، چه به ثروت، چه به مکنت، چه به هر چه) پرداخت شده یا هنوز ره توشه ای باقی است!

(به نظرم حکایت آن مجاهد که در مثنوی خوانده ای و او از ترس هوای نفس غزا را تعطیل می کند و خانه نشین می شود، حکایت آدمی است که از جهاد خسته شده بوده و یک راه دررو را می جسته و کدام گریزگاه بهتر از مبارزه با "هوای نفس" و اصلا "جهاد اکبر"!).

نمی دانم از کجای این شعور که "ناگهان چقدر زود دیر می شد" می شود به این رسید که " تا مدتی تحلیل‌ یا نوشته‌ای در حوزه اقتصاد سیاسی و جامعه شناسی سیاسی نخواهم داشت"!؟

"معلم شهید" همیشه می نالید :"امان از درازی راه، کمی توشه و کوتاهی عمر"!

این عبارت کوتاه مثل ندای یک چاووشی است که ترا به شتاب در افتادنِ به راه می خواند نه به سکون و توقف. می پذیرم که گاهی "سکوت" بالاترین "فریاد" است اما در این روزگار که ما هستیم، نه تنهاهیچ نشانه ای (مطلقا هیچ نشانه ای!) وجود ندارد تا ما را به سکوت دعوت کند، بلکه همه ی نشانه ها از حضور دانایان قوم در میان مردم و توسعه ی آگاهی در تمام سطوح خبر می دهد.

بنا بر اعتقاد به همان "وحی عام" که، به قدر استطاعت، به سر همه ی ما می بارد؛ شاید این آیه ی خاص که اطاعت از آن واجب است هم می تواند حکم عام داشته باشد:
"یا ایهاالرسول! بلغ ما انزل الیک من ربک..."

با ارادت – سیدحسین مهاجرانی
بیست و نهم مهر ماه نود و شش

 

اضافه کردن نظر