جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی؟

(سلام عیدانه رنانی و پاسخ دکتر سروش)

 

من یکی از کسانی بودم که سالها پیش که دکتر سروش در ایران بود، هر گاه فرصت دیداری با ایشان دست می داد ایشان را برای مهاجرت از کشور تشویق می کردم. استدلال من این بود که در ایران حاشیه هایی برای دکتر درست می شود که انرژی ایشان را می‌گیرد و گروههای مختلف بویژه دانشجویان انتظاراتی از او دارند (مثل دعوت به سخنرانی های مکرر) که باعث می شود فعالیت فکری ایشان وجه سیاسی به خود بگیرد و ایشان نتواند وقت مستوفایی برای اندیشه ورزی در مسائل بنیادین اندیشه دینی بگذارد. گمانم بر این بود که در خارج این امکان فراهم می شود که دکتر سروش بتواند با فراغ بال و آرامشی بیشتر در حوزه روشنفکری دینی روی موضوعات جدی تری که ممکن است برای نسل‌های بعدی بیش از نسل کنونی به کار آید، متمرکز شود. ضمن این که باورم این است که مخاطب اصلی اندیشه های دکتر سروش نسل جوان پیشین (جوانان دهه شصت و تا حدودی دهه هفتاد) بود که مساله اش دین بود اما از عملکرد اصحاب حکومت دینی هم ناراضی بود و در پی مفری بود که برای خویش راه دین ورزی غیرسیاسی تر و انسانی‌تر و امروزی‌‌تر و روادارتری را بیابد.

به طور کلی، نسل جوانی که به انقلاب پا گذاشت، ایمانش را از پدر و مادر گرفته بود، دین اش را از روحانیان و ایدئولوژی اش را نخست از دکتر شریعتی و سپس از رهبر فقید انقلاب اسلامی. و محصول برهم‌افزایی آن وجوه سه‌گانه هم در قامت نظام سیاسی جمهوری اسلامی ظهور کرده بود. آن نسل که دغدغه دین داشت پس از چندی که عملکرد نظام بر آمده از ایدئولوژی دینی، دلش را زد، تشنه تفسیر تازه تر و امروزی تر و تا حدودی روادارتر از دین شد. و چنین بود که اندیشه های دکتر سروش و دیگر روشنفکران دینی این خلا را پر می کرد. و دکتر سروش نیز در آن زمان به این نقش تاریخی واقف بود و آن را به خوبی نیز ایفا کرد و بخش بزرگی از خلا اندیشه ورزی در حوزه معرفت اجتماعی و سیاسی دینی را پر کرد.

اما به گمان من نسل جوان امروز دیگر نه آن عطش‌های ایمانی را دارد (که ایمان پدر و ماردش نیز دیگر به حرارت ایمان اجدادش نمی رسد) و نه آن دغدغه‌های دینی را (که عملکرد نامناسب روحانیان حاکم بعد از انقلاب، به کلی  نا امیدش کره است) و نه آن انگاره های ایدئولوژیک را (که عصر ایدئولوژی اندیشی و آرمانشهریگری دیری است به پایان رسیده است). به همین خاطر به گمانم نسل جوان امروز دیگر خیلی مخاطب اندیشه های دکتر سروش نیست. به گمانم امثال دکتر سروش باید برای نسل های بعدی تولید فکری کنند. شاهد آن این که برخی از اندیشه‌های سالیان اخیر دکتر سروش با آن که خیلی بیش از اندیشه‌های گذشته ایشان نوآورانه بود، اما نتوانست مخاطبان گسترده ای در نسل جوان امروز بیابد و بیشتر متقاضیان آن همان جوانان نسل پیشین بودند که اکنون به اواخر دوران میان سالی خود رسیده اند.

در هر صورت چند سال پس از مهاجرت دکتر سروش بود که متوجه شدم که زندگی در خارج هم، مشکلات و پیامدهایی دارد که به گونه ای دیگر انگیزه و انرژی ایرانیان مهاجر را می گیرد و طبیعتاً دکتر سروش هم از این قاعده مستثنی نیست. شما باید در ایران باشید تا روزاروز در همین فرایندهای زندگی عادی، در تاکسی و صف نان و میهمانی و بانک و دانشگاه و بیمارستان و دادگستری، با انبوهی از سوالات و ابهامات در مورد توانایی اندیشه دینی برای پاسخ‌گویی به نیازهای دنیای مدرن قرار گیرید تا انگیزه پیدا کنید درباره آنها بیندیشید و تولید ایده و نظریه کنید. با این درک جدید بود که چند سالی است که در یکی دو باری که در هر سال به دکتر سروش ایمیل می زنم تشویق و توصیه و درخواست می کنم که عزم وطن کنند و البته تصمیم بگیرند اندکی زبان قلم را در حوزه سیاست در کام کشند و با برخی ناملایمات بسازند اما در وطن و حلقه یاران و دوستداران باشند، که نفس یاران، اندیشه و اراده را گرم می کند.

امسال (نوروز ۱۳۹۴) نیز به رسم همه ساله خواستم پیامی برای تبریک نوروز بفرستم و مترصد بودم که باز متنی مشوقانه برای ترغیب ایشان به بازگشت بنویسم. به همین خاطر تفالی به دیوان شمس زدم و البته غزلی که آمد مرا از نوشتن هر متنی بی نیاز کرد. عین آن غزل را برای دکتر سروش فرستادم و یکی دو روز بعد هم ایشان در پاسخ به سلام عیدانه من غزلی از شیخ اجل را ارسال فرمودند. هر دو پیام را در زیر می آورم:

 

سلام عیدانه رنانی به دکتر سروش:  

سلام بر حضرت استاد

عید شما مبارک. 

در محضر حضرت مولانا بودم فرمود:

  

جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی؟

بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی؟

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم

یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی!

گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواند

ور راه نمی‌دانی در پنجه ی ره دانی

بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس

با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی

ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته

از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی

هم آبی و هم جویی هم آب همی‌جویی

هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی

چند است ز تو تا جان، تو طرفه تری یا جان

آمیخته‌ای با جان یا پرتو جانانی

نور قمری در شب قند و شکری در لب

یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی؟

هر دم ز تو زیب و فرّ، از ما دل و جان و سر

بازار چنین خوشتر؟ خوش بدهی و بستانی

از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن

زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

رنانی

 

پاسخ دکتر سروش به رنانی:

استاد محترم!

عیدتان مبارک وکامتان شیرین باد.

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

بی‌خانمان که هیچ ندارد بجز خدای

او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست

چندانکه می‌رود همه ملک خدای اوست

آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی

بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست

کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند

عارف، بلا، که راحت او در بلای اوست

عاشق که بر مشاهده‌ی دوست دست یافت

در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست

بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست

این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست

هر آدمی که کشته‌ی شمشیر عشق شد

گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست

از دست دوست هر چه ستانی شکر بود

سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست

۱۵ فروردین ۱۳۹۴

اضافه کردن نظر